خرید بک لینک
وقتی داشتم کلاسهام رو انتخاب می کردم خیال می کردم بزرگتر ها بهترن ، شاید چون هیچ وقت حوصله ی بچه های فسقلی رو ندارم و مثل بقیه ی رفقا دلم غنج نمی ره براشون !! بخصوص دخترها ! ناز کشیدن می خوان و لوس اند و دوست دارن ادای بزرگتر ها رو دربیارن ! اما حالا دلم ضعف می ره براشون ، برای بی دلیل خندیدن هاشون

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 20:10

آدم باید لبخند زدن بلد باشه ، خوب لبخند زدن رو ! یه طور واقعی ! اصلا مهم نیست دلیل لبخند زدنت چیه ، دلیلش صرفا خیره شدن مسافر جلویی توی اتوبوس ه ( که با لبخند می گی بسه دیگه ، انقدر خیره نشو ! ) ، دلیلش حس ِ خوبیه که از حضور کسی داری ، دلیلش اینه که توی یه جمع غریبه بخوای سر صحبت رو با کسی باز کنی ،

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 20:10

فکر می کنم که شاید مشکلم از همون دبستان بوده . همون موقع که بهمون می گفتن تا هزار رو به حروف بنویسید و چقدر تکلیف حوصله سر بر و بدی محسوب می شد . خیال می کردم چیزی که قانون و قاعده داره که دیگه جواب پس دادن نمی خواد . تا صد بشمرم و بعد صد تا صد تا یکی از عددهای اون وسط رو بگم یعنی که بلدم ! حالا اما

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 20:10

می گفت از گرفتگی کهنه ی رگ گردنته . از اول بهش بی توجهی کردی ، دکتر بعدی می گفت کار زیادتر از توان ازش کشیدی ، بعدی معتقد بود خودش ضعیف بوده ، ...درد دستم از تابستون شروع شد . اول بستمش تا بی حرکت بمونه ، بدتر شد ، سراغ درمان رفتم ، بدترش کرد ، بی توجهی کردم و باز بدتر ! حالا بعد از این چند ماه به

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 20:10

روحانی کاروان روز اول گفت قدر بدونید که به همین زودی می گذره ، مثل یک خواب ، سریع و دور . من اما انگار هنوز توی خوابم ، هنوز نفسم توی سینه تنگه مثل روز آخر وقتی از حرم حضرت عباس ع و ضریح ِ هرگز ندیده اش جدا می شدم ، هنوز انگار تصویر حرم اباعبدلله از پشت پنجره های تل زینبیه جلوی چشمهام ه و اضطرابی که

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 20:10

سریع می گذرن این روزها . روزهای خوب و گرم تابستون نود و پنچ که انگار از یه دام تنیده شده تازه رهایی پیدا کرده باشم و دوران نقاهتم هم تموم شده باشه . اون قدر سریع می گذرن که هر آخر هفته از خودم بپرسم مگه همین پریروز جمعه نبود ؟! بعد دو هفته و با اخطار جناب اینستاگرام توی ایمیلم ، رفتم سر بزنم به پست

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 20:10

دیشب مهمان داشتم ، کم مهمان دارم ، دلیلش درد دستم هست یا بی توفیقی یا دوری از رفقا نمی دونم . بماند که ما مثل نسل قبل نیستیم که مرد خانواده یه عالمه مهمان سرزده بیاره و استقبال کنیم ، یا خرید میوه و شیرینی و همه را به عهده بگیریم و دم بر نیاریم . یا خونه مثل دسته ی گل و حیاط خیس خورده و ناهار آماد

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 20:10

ماه رمضون سر سفره ی افطاری دانشکده که به دعوت بچه های جدید دانشگاه بود ، دیدمش آخرین بار . دیروز وسط بدو بدو های مدرسه گروه رو باز کردم که ببینم جز خوانی قرآن برای سلامتیش تا کجا پیش رفته . از روز قبلش اون قدر یه عالمه دوست های خوب و نزدیک براش دعا کرده بودند که حتی به ذهنم هم خطور نمی کرد وقتی گروه

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 20:10

نمی دونم چرا وسط چمدون جمع کردن ها همیشه به سرم می زنه بنویسم . چمدون یزد وسط اتاق بازه ، من هیچ حس و حال لباس جمع کردن ندارم . رفقا از کربلا برگشتن و حسابی دلم لک زده برای دیدنشون . یادم می افته که اگه بخوام برم دیدن فاطمه حتما باید کتاب "پنج شنبه ی فیروزه ای"ش رو بهش پس بدم . و چی بهتر از یه بهانه

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 20:10

پارسا با یاسمن و باباش ده روزی رفته سفر ، محمدمهدی هم رفته سربازی و حتی موبایل هم دستش نیست که خبری ازش داشته باشم ، مدرسه رو هم گفتم نمیام دیگه ، کلاس ورزشم این ماه اسم ننوشتم . برگشتم خونه ی پدری . با فرق اینکه اتاقم دست نسترنه و من مثل یه مستاجر اتاق پارسا رو گرفتم و هر گوشه ای با دیدن اسباب بازی

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 20:10

صفحه بندی